در سایر رسانه ها | بایگانی
به گزارش خبرگزاری شفقنا
حضرت آیت الله جوادی آملی: ملتی که امضای خودش را نمی‌شناسد چطور می‌توانید با او زندگی کنید؟
این مرجع تقلید در جلسه درس تفسیر امروز خود با تاکید بر حفظ قدرت کشور اظهار داشت: کافر حربی مادامی که در حرب است اموالش غارت می‌شود اما این زمان جنگ است، ولی در زمان صلح مادامی که آنها اهل غارت نیستند، به ما گفته اند شما هم اهل غنیمت نباشید.
به گزارش خبرگزاری حوزه
شناخت دنیا صرف تحصیل در حوزه و دانشگاه به دست نمی آید
حوزه/ حضرت آیت الله جوادی آملی گفتند شناخت دنیا صرف تحصیل در حوزه و دانشگاه به دست نمی آید، بلکه این شناخت با نماز شب و به برکت دیگر عبادات به دست می‌آید لذا اگر کسی می خواهد دنیا را بشناسد و گرفتار آن نشود راهش همین نماز شب و امثال ذلك است.
به گزارش خبرگزاری رسا
دانشگاهیان و حوزویان ظرف علم و چراغ هدایت باشند
حضرت آ‌یت الله جوادی ‌آملی گفت: مهم‌ترین وظیفه حوزوی و دانشگاهی خصوصاً و توده مردم عموماً، عمل به وصیت امام مجتبی(ع) است. ایشان فرمود «ظرف دانش باشید و چراغ هدایت»؛ وقتی ظرف علم شدید از بنان و بیان شما علم نشأت می‌گیرد.
به گزارش خبرگزاری شفقنا
حضرت آیت الله جوادی آملی: ما حق نداریم اسلامی حرف بزنیم ولی قارونی فکر کنیم
شفقنا- حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی گفت: آنچه در مسئله توحید مشکل ماست یا قارونی فکر کردن است یا فرعونی فکر کردن، مشکل ما همین دو غُدّه است؛ یا ما هر کار خیری که انجام دادیم خودمان را می‌بینیم و آن مبدأ خلاّق و فیاض را نمی‌بینیم!
به گزارش خبرنگار خبرگزاری«حوزه»
ای کاش جناب پاپ متوجه می شد که مهدی(عج) کیست/تفسیر و نهج البلاغه مهجور هستند
فرشتگان نه توان شاگردی بلاواسطه را دارند و نه حد وجودی را دارند که در حد علم، قدرت فراگیری داشته باشند
به گزارش خبرنگار معارف ایرنا
آیت الله جوادی آملی: معرفت گوهر اصلی انسان است
آیت الله عبدالله جوادی آملی، گوهر اصلی انسان را معرفت برشمرد و گفت که برخی علوم میهمان انسان هستند که باید با صاحبخانه هماهنگ شود.
به گزارش ایرنا
دیدگاهمان را در معرفت به اهل بیت (ع) جهانی کنیم
رئیس بنیاد بین‌المللی علوم وحیانی اسراء گفت: نباید اهل بیت (ع) را در شیعه خلاصه کنیم بلکه باید آنها را برای همه انسان ها بخواهیم و دیدگاهمان را در معرفت نسبت به آنها جهانی کنیم.
به گزارش خبرگزاری شبستان
انتظار بدون مجاهده خیالی باطل است
خبرگزاری شبستان: آنکه به انتظاری تهی از رزم آوری و مجاهده، دل خوش می دارد و گمان می کند بی آمادگی برای جهاد و شهادت می توان منتظر موعود موجود بود، خیالی باطل دارد و کار انتظارش به سامان نخواهد رسید.
دکتر مرتضی جوادی آملی در مصاحبه با ماهنامه خیمه
نسبت اخلاق و احکام و ملزومات دین داری در جامعه مدرن
حجت الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی جوادی آملی در مصاحبه با ماهنامه خیمه، از نسبت اخلاق و احکام و ملزومات دین داری درجامعه مدرن می گوید و تاکید می کند جامعه با دینی که ناروا و نادرست تعریف و خوانش می شود و به ناروایی هم تحمیل می شود، در تعارض است.
خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)
«تحریر رسالةالولایه»؛ نگرشی محققانه در حوزه عرفان اسلامی
«تحریر رسالةالولایه» اثر آیت‌الله العظمی جوادی آملی که برگزیده سی‌وچهارمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی
ـــ ـــ



در این نشست که تحت عنوان «خود فریبی از منظر اخلاق» برگزار شد، ابتدا سردبیر نشریه، گزارشی از فعالیت های انجام شده ارائه داد. سپس اعضای هیأت تحریریه نشریه، نقطه نظرات و سؤالات خود را پیرامون موضوع نشست، با حضرت استاد در میان نهادند. در ادامه حضرت آیت الله جوادی آملی پس از تقدیر و تشکر از دست اندرکاران این نشریه، مباحث علمی ارزشمندی را راجع به موضوع «خود فریبی از منظر اخلاق» بیان داشتند و در پایان به سؤالات مطرح شده از طرف اعضای جلسه پاسخ گفتند. مشروح مباحث مطرح شده در این نشست علمی از این قرار است:

در این نشست که تحت عنوان «خود فریبی از منظر اخلاق» برگزار شد، ابتدا سردبیر نشریه، گزارشی از فعالیت های انجام شده ارائه داد. سپس اعضای هیأت تحریریه نشریه، نقطه نظرات و سؤالات خود را پیرامون موضوع نشست، با حضرت استاد در میان نهادند.

در ادامه حضرت آیت الله جوادی آملی پس از تقدیر و تشکر از دست اندرکاران این نشریه، مباحث علمی ارزشمندی را راجع به موضوع «خود فریبی از منظر اخلاق» بیان داشتند و در پایان به سؤالات مطرح شده از طرف اعضای جلسه پاسخ گفتند. مشروح مباحث مطرح شده در این نشست علمی از این قرار است:


سردبیر مجله جناب آقای دکتر آذربایجانی:
تقدیر و تشکر داریم از حضرتعالی که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید. در خدمت اعضای هیئت تحریریه مجله اخلاق وحیانی هستیم. به ویژه من تشکر می‌کنم از آقای دکتر احمدی که بر بنده منت گذاشتن از تهران تشریف آوردن همچنین از اعضای هیئت تحریریه هم تقدیر و تشکر داریم.
من لازم می‌دانم ایام سوگواری اباعبدالله الحسین را هم خدمت عزیزان و هم خدمت حضرتعالی تسلیت و تعزیت عرض بکنم.
غرض از تصدیعی که به وجود آمد این است که همانطور که مستحضرید مجله اخلاق وحیانی به موضوعات اخلاقی می‌پردازد و مقالات پژوهشی و جستارهای علمی در حقیقت در حوزه‌های اخلاقی و موضوعات و مسائلی که مبتلا به هستند را دنبال می‌کند. از این رو، قرار ما در هیئت تحریریه این شد که در هر شماره‌ای که هر شش ماه یکبار منتشر می‌شود یکی از موضوعاتی را که اهمیت بیشتری دارد و به ویژه اندیشه‌های حضرتعالی را دنبال می‌کند در یک جلسه‌ای در خدمت حضرتعالی به بحث بگذاریم و هم استفاده بیشتری ایجاد بشود و هم افاده بیشتری از طرف حضرتعالی و هم اینکه زمینه تکمیل و استمرار آن بحث هم فراهم بشود.
موضوعی که در این شماره انتخاب شد بحث خود فریبی اخلاقی است، من یک مقدمه‌ای از باب اینکه طرح مسئله شود و سپس در خدمت عزیزان چند دقیقه‌ای باشیم و بعد هم استفاده تکمیلی را از حضرتعالی داشته باشیم عرض می‌کنم. موضوعی که در این مقاله مطرح شده در حقیقت یکی از مسائل بحث ضعف اخلاقی است که در حال حاضر مردم جامعه ما بسیار مبتلا به هستند. خیلی از چیزها را می‌دانیم ولی به آنها عمل نمی‌کنیم، علم ظاهرا داریم، ولی عمل نمی‌کنیم. خب دو تا دیدگاه از زمان افلاطون به پیروی از سقراط بوده تا پس از آن هم ارسطو که یک نگاه به دلیل جهالت و ندانستن بحث معرفت مطرح است، در حقیقت جهالت که یک مانع برای عمل است. نگاهی که ارسطو شاگرد افلاطون داشت این است که به غیر از بحث ندانستن در حقیقت این است که ضعف در اراده به عمل و معطوف به عمل هم وجود دارد. این دو اندیشه و دو رویکرد هم در بین فیلسوفان غرب و هم در بین فیلسوفان خودمان ادامه پیدا کرده است. این موضوع که به بحث گذاشته شده یکی از مسائل در ذیل ضعف اخلاقی که آن نگاه شقّ دوم است که ضعف در اراده وجود دارد که افراد عمل نمی‌کنند بحث خود فریبی است یعنی چرا افراد عمل نمی‌کنند چون می‌آید خودش را توجیه می‌کند و فریب می‌دهد حالا در ذیل آیه ﴿بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ﴾[1] یا ﴿بَلِ الْإِنْسانُ عَلي‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ﴾[2] که حضرتعالی مطالبی را فرمودید. این دو نگاه مطرح بوده البته استفاده‌ای که از اندیشه‌های حضرتعالی شده جمع بین این دو بوده که با دوگانه‌هایی مثل انگیزه و اندیشه کرارا فرمودید یا با نگاهی که بین در حقیقت مانع عمل و مانع در حقیقت درست حرکت کردن هم می‌تواند شبهه علمی باشد و هم شهوت عملی باشد این دوگانه‌هایی هست که هم در سخنان حضرتعالی و هم در مکتوبات حضرتعالی زیاد به چشم می خورد و در حقیقت مقومات و محکمات دیدگاه‌های حضرتعالی هست حالا من خودم یکی دو سوال را مطرح می‌کنم برای اینکه مقدمه‌ای باشد که اعضاء محترم هم سوالاتی را مطرح کنند یکی از نکاتی که محل پرسش و چالش هست این است که اگر واقعا آن بحث عوامل معرفتی به تنهایی نیست و عوامل ارادی و عاطفی و تمایلات هم هست در ذیل این آیه که در رابطه با اطرافیان فرعون بود که ﴿وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا﴾ [3] علت این «جحدوا» را می‌فرماید «ظلما و علوا» که حضرتعالی هم متذکر شدید حالا این اگر این باشد که یک بحث که ما داریم در اینجا این است که این یقین با اینکه این یقین بوده باز عمل نمی‌کند در صورتی که ما در بحث مراتب معرفت و شناخت می‌گوییم اگر به مرحله یقین رسید و بخصوص به مراتب بالای یقین این دیگر فاصله با عمل ایجاد نمی‌شود این یک سوال هست که حالا چطور است با اینکه اینها یقین داشتند ولی بازهم شکاف بین این یقین و عمل ایجاد شد و دلیل آن ظلم و علو است که می‌فرمایید.
یک بحث دیگر این است که در خودفریبی اگر ما خودفریبی را مصداقی از فریب بدانیم در فریب که ما مثلا نسبت به دیگری انجام می‌دهیم من یک چیزی را خودم می دونم ولی چون آن فرد اطلاع نداره می‌آیم برخلاف آن اعمال می‌کنم یا وانمود می‌کنم خب این دوگانه‌ای بین این دو تا باور ایجاد نمی‌کند اما من اگر خودم را فریب بدهم این دوگانه چطور می‌شود از یک طرف می‌دونم از یک طرف می‌خواهم خودم را فریب بدهم. ذهن انسان در روانشناسی می‌گویند ناهماهنگی ناشناختی نمی‌تواند باشد مثلا ما یک گوشه ذهنمان مطلب را بپذیرد و گوشه دیگر نپذیرد. یا اینکه در مورد حقیقت این بحث آن قسمت اصلا قسمت اراده به سمت و قصد فریب آیا این چطور تمشی می‌شود، نسبت به دیگری این معنا دارد ولی نسبت به خودمان این اراده به فریب دادن چگونه است؟ من از تصدیع عذرخواهی می‌کنم.

جناب آقای دکتر دیلمی:
اگر ما یک نگاهی به مقاله مورد بحث داشته باشیم به نظر می‌آید که آن نوشته تناقض بین فریب و مسئولیت تحقق فریب و مسئولیت و تعمد، این مشکل حل نشد یعنی قدر متیقن در بین علمای خودمان هم این است که مخاطب فریب باید ناآگاه باشد چطور میشه که فرد خودش را فریب بدهد و حقیقتا فریب تحقق پیدا کنه. فریب تحقق پیدا بکند و لازمه‌اش عدم مسئولیت هست باز این قدر متیقن هست که اگر فریب واقعی تحقق پیدا بکند قاعدتا مخاطب نباید مسئول باشد. حالا مسئولیت اخلاقی، حقوقی، شرعی. من فکر می‌کنم که فریب در اینجا معنای حقیقی خودش را ندارد یعنی یک تلاشی است برای فریب، ولی فریب واقعی تحقق پیدا نمی‌کند. از حضرتعالی تقاضا دارم نظر بدهید.

جناب آقای دکتر محمد رضایی :
امروزه نظریات اخلاقی که در غرب مطرح است، این نظریات بالتبع در مسائل اسلامی هم می‌تواند مطرح شود و به دو دسته عمده تقسیم می‌شود یک نظریات غایت‌گرایانه در حوزه اخلاق معتقدند که حالا آن غایت ممکن است قدرت باشد، ممکن است لذت باشد، ممکن است سود باشد، البته بیشتر سود منظور است و خوبی و بدی اعمال را براثر آن غایت تشخیص می‌دهند که اگر آن برایشان سود آور باشد لذت آور باشد، آن عمل خوب می‌شود و ترغیب می‌شوند به آن سمت و آن کار را انجام می‌دهند. برخی تکلیف‌گرا هستند یا وظیفه‌گرا هستند وظیفه‌گرا هم خب حالا انواع و اقسامی دارد وظیفه را گاهی عقل تشخیص می‌دهد گاهی عرف تشخیص می‌دهد و گاهی خب ما که معتقدیم خداوند تشخیص می‌دهد این وظیفه هر کدامش خب نفس انگیزه‌ای که ترغیب می‌شود انسان به سمت آن عمل متفاوت هست افرادی خب هستند مثل کانت و پیروانش اینها معتقدند که این وظیفه را عقل تشخیص می‌دهد و چه عملی باعث می‌شود که ما ترغیب به آن عمل پیدا بکنیم ایشان معتقدند که نفس با تصور آن عمل باعث می‌شود که ما ترغیب بشویم احترام به آن قانون احترام به آن عمل هست مثلا اگر ما راست‌گویی را تصور می‌کنیم این نفس راست‌گویی نفس آن عمل باعث می‌شود که این احترامی در ما برانگیخته بشود و ما به سمت آن شوق پیدا کنیم و چیزهای دیگری غیر از احترام به قانون یا اگر دخالت داشته باشد حالا تمایلات باشد و یا عوامل بیرونی باشد و حتی اینجا در واقع تصور بهشت و دوزخ را ایشان غیر اخلاقی می‌داند یعنی در این واقع و نظریه امر الهی را ایشان در واقع دگرآیین می‌داند و معتقد هست که غیر اخلاقی است. البته ایشان بالاخره راه اشتباهی را طی کرده ولی در نهایت به آن نتیجه می‌رسد و معتقد هست که خب حالا ما برای اینکه انگیزه‌مان تقویت بشود تلقی بکنید این اوامر عقل را کأنّه اوامر خداوند هست برای اینکه این انگیزه بیشتر بشود. حالا آنهایی که عرف هست خب بالاخره مجازات از قوانین، جامعه، یکسری اوامر و نواهی دارد اینها ترغیب می‌شوند به این سمت و ما که معتقدیم که به هر جهت خداوند این اوامر اخلاقی را برای انسان مشخص می‌کند پاره‌ای را عقل مشخص می‌کند خب خود اهلیت خداوند کمال مطلق خداوند و اصلا تصوری که ما از خداوند داریم و باز وعده به بهشت و جهنم در واقع تصوری که ما از بهشت و دوزخ داریم اینها هم در واقع یک انگیزه هایی است در ما شوق پیدا می‌کنیم رغبت پیدا می‌کنیم که آن کار را انجام بدهیم. به هر جهت متقین یا کسانی که مقام قرب الهی را دارند اینها نفس عمل را هم می‌بینند، حقیقت آن عمل را هم می‌بینند و نتیجه آن عمل را هم می‌بینند در واقع بازتاب و این عمل را می‌بییند حقیقتش را در این دنیا می‌بیینند نگاه به ظاهر آن عمل نمی‌کنند همین که می‌بینند در واقع ترغیب می‌شوند که آن عمل را انجام بدهند به هر جهت انگیزه‌های مختلفی است البته برخی از مکاتب و فیلسوفان واقعیتش این است که خدا را نادیده می‌گیرند چون در واقع معتقدند این اوامر اخلاقی باید انسان خودمختار باشه و هر چیزی که مانع این اختیار انسان و خودمختاری انسان باشد نفی می‌کنند ولی واقعیتش این است که آن‌ها حقیقت را در نظر نگرفته‌اند و مجبور شده‌اند که اعتراف بکنند و منافاتی با خود مختاری انسان هم ندارد همین آقای کانت که در واقع معتقد است ملاک خود مختاری و هر دستوری که می‌گوید اگر من خودم جاعلش نباشم و دیگری برای من دستور وضع بکند آن غیر اخلاقی است خب بالاخره ناگزیر می‌شود باز به گونه‌ای تلقی کند که اینها اوامر خداوند هستند. به هر جهت حقیقت انسان و این ارتباطی که با خداوند دارد اگر ما بخواهیم تو جامعه خودمان ترغیب کنیم مردم انگیزه عمل اخلاقی را پیدا کنند این اعتقاد به خداوند همین که خداوند ناظر بر اعمال و رفتار ماست من بعضی مواقع می‌آیم این دوربین‌هایی که الان در جهان غرب هم بالاخره بعضی افراد تخلف نکنند زیر شدیدترین دوربین‌های نظارتی قرار می‌گیرند که اینها باعث می‌شود که اینها این کار را انجام ندهند. ولی اگر واقعا کسی شوق و رغبت داشته باشد اعتقاد به خدا داشته باشد ما بتوانیم در جامعه این اعتقاد به وجود خدا را ترویج بکنیم عجین با جانشان بشه این در واقع می‌تواند یک انگیزه قوی باشه برای عمل، مسئله دیگر مسئله بهشت و دوزخ است اینها هم واقعا انگیزه‌هایی است برای انسان‌ها برای یک پاره‌ای طیف وسیعی از انسان‌ها آن‌ها هم می‌توانند اگر بدانند که نتیجه عمل چیست عاقبتش چیست باز انسان ترغیب می‌شود و می‌تواند بر نفس اماره خودش بر تمایلات انسان غلبه پیدا بکند و می‌تواند در واقع یک شوق و رغبت به آن عمل پیدا کند.
بحثی که این اراده‌ای که می‌خواهد یک عمل اخلاقی را انجام بدهد این عمل تابع تمایلات نفسانی انسان هست از یک طرف این تمایلات عقل می‌گوید به فرمان من گوش بده از طرفی دیگر ما تمایلات داریم و نفس اماره دارد آن هم می‌گوید به حرف من گوش بده لذا این تکالیف اخلاقی یعنی یک مقداری سخت است چون این اراده تحت تأثیر این تمایلات قرار گرفته و ما باید کاری کنیم که نقش تمایلات کم بشود حالا عواملی وجود دارد همانطور که گفتم مسئله اعتقادات می‌توانند بسیار نقش آفرین باشد.

جناب آقای دکتر محسن جوادی :
درباره بحث ضعف و اراده که آقای دکتر فرمودند شاید تکمیل این بحث به این شکل باشد که در فلسفه اخلاق معاصر مثلا می‌گویند آن حالتی که انسان به دانسته‌اش عمل نمی‌کند سه حالت است یه حالتش این است که خب یک مقدار می‌خواهد عمل کند ولی تمایلاتش خیلی یاری نمی‌دهد و شاید پشیمان هم بشود، این را اصطلاحا ضعف اراده می‌گویند.
اما در حالت دومش یک مقداری بی‌توجهی می‌کند یعنی می‌داند که درست است، ولی به او بی‌توجه هست، زیاد هم نگران و ناراحت نیست، این را اصطلاحا بی‌پروایی اخلاقی می‌گویند، یعنی پروای اخلاق را ندارد.
حالت سومش مقداری بدتر است یعنی با اخلاق لج می‌کند مثلا یعنی می‌داند که این درست است، ولی مخالفت می‌کند این را اصطلاحا می‌گویند شرارت اخلاقی.
ما این سه حالت را یک مقدار باید متفاوت‌تر از مکر نفس یا خود فریبی باید به‌شمار بیاوریم. یعنی قضیه یک مقدار متفاوت باید در نظر گرفته بشود. یعنی اینجا انسان از لحاظ معرفتی اشکالی ندارد می‌داند که این درست است ولی آن جهت ارادی و انگیزشی‌اش مشکل دارد اما در خود فریبی قضیه یک مقداری پییچیده‌تر هست، چون در آنجا یک مقدار آن حالت آگاهی‌اش هم یک مقداری دچار اشکال می‌شود یعنی در واقع فرض ما این است که دیگر آن باور درست را ندارد چون اگر داشته باشد یکی از آن سه حالت اتفاق می‌افتد که خب قضیه بحث‌هایش متفاوت و روانشناسی اخلاقی‌اش متفاوت هست اما تو مکر نفس ما باید این را توضیح بدهیم که چطور می‌شود من تعمدا یک چیزی را که مثلا می‌دانم هم درست است در واقع خلافش را بگویم می دانم این جمع این دو که فرمودند این خیلی پیچیده است. خب تو این مقاله‌ای که آقای دکتر اشاره کردند چون ظاهرا یک مقداری هم معطوف به این مقاله باشد فرمایشات درواقع این جلسه این می‌شه که این راه حلی که ایشان آوردند خب خیلی راه حل استاندارد و معروفی گفتن که در واقع معنایش این نیست که من الان هم می‌دانم هم نمی‌دانم که در این فرآیند نوعی کوتاهی کردم، یعنی دسترسی به این که بتوانم شواهد و قرائن را پیدا کنم و درست بفهمم دارم ولی به خاطر درخواست‌ها و تمایلاتم یک کم نادیده گرفتم و مسیری را رفتم که به آن چیزی که می‌خواستم برسم و این راه حلی هست که ظاهرا از فرمایشات حضرتعالی در این مقاله هم تأیید شده و استفاده شده ولی خب یک مشکلی که این راه حل داره این است که در فرآیند فهم حقیقت خیلی از خطاها هم صورت می‌گیرد، ولی ما آن خطاها را مَکر نفس نمی‌گوییم چه فرقی هست بین جایی که این خطا را می گوییم مَکر نفس یا مثلا خود فریبی به این کیفیت یعنی شواهد بررسی نشده یا کامل نشده ولی ما اصطلاحا مکر نفس و خود فریبی نمی‌گوییم آیا باز دوباره باید برگردیم و آن قصد فریب که آن مشکل را بیشتر می‌کند که ما خودمان را چطور می‌خواهیم فریب کنیم یا نه یک توضیح دیگری را می‌طلبد؟

جناب آقای دکتر خواص:
در ارتباط با مقاله، دیدگاهی که به سقراط نسبت داده می‌شود که می‌گویند معرفت برای عمل کافی است یک بحثی امروزه در دایره المعارف های اخلاقی تحت عنوانی که فاعل اخلاقی کیست مطرح می‌شود. با قرائنی شاید احتمال می‌دهم بشود بگوییم که سقراط هم بحثش ناظر به انسان اخلاقی است یعنی آن انسانی که امروزه می‌گویند نرمال هست به اصطلاح اینها. الان تو اخلاق پزشکی هم در واقع یک گرایش جالینوسی هست در اخلاق فلسفی در این بحث ها علاقه مند شدند که می‌گویند در واقع این انسانی که دچار خطای اخلاقی می شود بیمار است ما باید درمانش کنیم شاید بحث سقراط هم ناظر به انسان سالم هست یعنی انسانی که اخلاقی است شرایط انسان اخلاقی را دارد اگر معرفت پیدا کرد، حتما دست به عمل می‌زند و لذا در اخلاق پزشکی الان می‌گویند ما باید اینها را درمان کنیم چه بسا در فرایندهای مغزی شان مشکلی دارند یعنی گرایشی پیدا شده که به این صورت هستند. لذا من فکر می‌کنم که آن بحث سقراط و اینها هم ناظر به انسان اخلاقی باشد با این شرایطی که امروزه بحث می‌شود.

جناب آقای دکتر احمدی:
البته بنده خب به اندازه آقایان در حوزه کار قرار نگرفتم ولی به نظر می‌آید برای رفع تعارض قاعدا هواها بر خواسته‌ها غلبه دارد با یک سلسله مبانی یا اعتقادات که آدم پذیرفته می‌داند این درست است. اما اینها مدام آدام را وادار می‌کند که از آن خواسته‌ها بگذرد. اینها چون قوی‌ترند آدم اینها را ترجیح می‌دهد و آن‌ها هم همین‌طور آن اعتقادات و مبانی مدام وادارش می‌کند آخر تو که این‌طور پذیرفتی این دیگر چیست؟ اما این پذیرش به خاطر قوی بودن این هواها است و اینها خودش یک معرفت هست، هوا هم خودش یک معرفت است. آن مسائل دیگری هم که خودش پذیرفته این هم یک معرفت است. بین این دو تا معرفت یک تعارضی برقرار می‌شود و اینها چون قوی‌ترند انسان اینها را ترجیح می‌دهد. شاید برای خیلی‌ها این حالت پیش آمده که در عین حال که می‌داند آن حق است اما این او را وادار می‌کند و در این کشاکش یک جوری به خاطر قوی بودن این محرک ناچار است یک جوری آن‌ها را سرشان را بپوشاند و این قسمت قوی‌تر غالب می‌شود در این کشاکش انسان خودش را فریب می‌دهد، یعنی یک جوری این حرکت هوایی توجیه می‌شود که آره عیب نداره و خیلی‌ها در این گیرودار بالاخره این طرف را ترجیح می‌دهند اما در عین حال می‌داند که این درست نیست مثل یک چیزی که سرکشی می‌کند و خودش را نشان می‌دهد انسان سعی می‌کند آن عقیده را آن چیز اساسی را رها نکند اما این یکی مدام چون تحریکش می‌کند یک جوری سعی می‌کند سرش را بپوشاند، در این جنگ بالاخره نفس این طرف را ترجیح می‌دهد اما در واقع دارد خودش را فریب می‌دهد لکن می‌داند که آن حق هست اما چرا پس این را ترجیح می‌دهد این به خاطر فریب دادن خودش است یعنی آن را نادیده می‌گیرد و به این عمل می‌کند. و هیچ وقت این نیست که آن را یک سره کنار بگذارد بلکه آن را قبول دارد، اگر بگویند حالا که آن را قبول داری پس چرا به این عمل می‌کنی اینجا دلیل خاصی ندارد فقط می‌گوید غالب شد. این زور آورد و این در واقع خودش را دارد فریب می‌دهد وگرنه اصل آن هست. به نظرم می‌آید یک همچنین چیزی باشد.

 

حضرت آیت الله جوادی آملی
بسم الله الرحمن الرحيم

اعظم الله اجورنا و اجورکم بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياکم من الطالبين لثاره.

جريان فريب نفس يا خدعه نفس به تعبير قرآن کريم ﴿وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُم‏﴾[4] يا ﴿مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّه‏﴾[5] مکر نمي‌کنند مگر خودشان را. اينها در سايه چند اصل قرآني بايد حل بشود.
قرآن کريم وحي الهي را شفا معرفي کرد و در بيانات نوراني حضرت امير، خود حضرت به وجود مبارک پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به عنوان طبيب معرفي شدند «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»[6]؛ لذا اخلاق را بزرگان طبّ روحاني دانستند.
مسئله ديگر مسئله جهاد است؛ که جهاد سه ضلعي در نفس است، چون دو گروه‌اند که يک گروه عهده‌دار انديشه‌اند يک گروه عهده‌دار انگيزه‌اند؛ هم جنگ داخلي در گروه انديشه است که اقسام مغالطات اينجا راه دارد، و هم جنگ داخلي در گروه انگيزه است که خواسته‌ها و تمايلات شهوت و غضب با هم درگير هستند و هم آن جنگ جهاني سوم بين دو گروه است؛ يعني بين انديشه و انگيزه است. حداقل مسئله‌اي که مطرح است ما بايد اين دو تا اصل را حل کنيم که اين به معرفت نفس برمي‌گردد. در حکمت اسلامي در مسئله نفس آمدند اين کار را کردند که تشريح کردند که انسان چند قوّه دارد. ذرّه‌اي از آن متأسفانه در اصول نيامده، اين علماي اصولِ ما، بزرگواراني بودند رنج فراوان بي‌اثري تحمّل کردند در فرق بين طلب و اراده. بايد آن رنج را فرع مي‌کردند بين اراده و علم چگونه انسان صد در صد يک مطلبي را يقين دارد و نمي‌کند!؟ آن نه راه علمي دارد نه راه عملي دارد، بر فرض مرحوم آقاي نائيني و امثال نائيني آمدند فرق گذاشتند بين طلب و اراده، هر دو در يک جناح‌اند. اما قرآن دارد که اين شخص صد در صد عالم بود ﴿وَ جَحَدُوا بِها﴾ هيچ ترديدي نداشت ﴿وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُم﴾[7] در آن مصاحبه نفسگير کليم حق به او گفتند ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ﴾، «علمت» يعني «علمت» يعني هيچ بهانه‌اي نداري ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلاَّ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِر﴾[8] تو هيچ بهانه‌اي نداري براي تو هم که ثابت شده، چرا نمي‌گويي؟ پس مي‌شود انسان يک چيزي را صد در صد علم داشته باشد و نکند. سرّش اين است که ما نرفتيم درس اخلاق بخوانيم ما خيال کرديم اخلاق مطالعه‌اي است. يک گله‌اي بکنم در داخله ما، آن ديني که گفته «طَلَبُ الْعِلْم» واجب است نگفت «واجبٌ»، نگفت «فريضٌ»، گفت «فريضةٌ» اين «تاء» که تاي تأنيث نيست آن مبتدا مذکر خبر مؤنث؟! اين «تاء» تاي مبالغه است مثل عقيلة. به همان دليل که زينب عقيله بني‌هاشم است به همان دليل حسين بن علي عقيله بني‌هاشم است اين تاي عقيلة مثل تاي علامة است آدم که «خليف الله» نيست «خليفة الله» است اينکه مؤنث نيست. «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَة»[9] يعني خيلي خيلي خيلي واجب است آدم چيز بفهمد. آدم «خليف الله» نيست «خليفة الله» است اين «تاء» مثل تاي علامة است تاي تأنيث که نيست. اين ديني که گفته «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَة» گفته چه چيزي را بخوان يا نگفته؟ چه چيزي را ياد بگيرم؟ مرحوم کليني نقل کرد هم از وجود مبارک پيغمبر هم از امام کاظم (سلام الله عليهما) «انما» يعني «انما» حصر است «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة»[10]؛ ما آمديم گفتيم آيه محکمه فقه و اصول، فريضه عادله فقه و اصول، سنت عادله فقه و اصول، ما خيال مي‌کنيم اخلاق مثل رسائل مکاسب است! خيال مي‌کنيم حداکثر ارزش علمي که براي اخلاق قائليم خيال مي‌کنيم مثل رسائل مکاسب است! اصلاً اخلاق را علم نمي‌دانيم. رسائل مکاسب با بيانات عقلا و فهم عرف و اينها حل مي‌شود، ولي اخلاق اين جور نيست اخلاق جزء فلسفه‌هاي عميق و انيق اسلامي است. پس مي‌شود که يک کليم الهي به يک شخصي بگويد شما هيچ مشکل علمي نداريد ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ﴾ با «لا» و «قاف» ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلاَّ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِر﴾ اينها حجج الهي‌اند معجزات‌اند چرا نمي‌خواني؟ پس ما دو اصلي در دين داريم يک اصل اين است که اين اخلاق طبّ است يک اصل اين است که سه گروه در درون ما جنگ دارند هم بخش انديشه جنگ داخلي دارد هم بخش انگيزه جنگ داخلي دارد هم يک جنگ جهاني شرق و غرب هست بين انديشه و انگيزه که از او به عنوان جهاد ياد مي‌شود. حضرت فرمود جهاد اکبر اين است. ما هيچ چاره نداريم مگر اينکه بفهميم، بفهميم يعني بفهميم چون با خودمان کار داريم چه جور مي‌شود يک عالمي صد در صد مي‌داند روميزي بد است زيرميزي بد است اما مي‌گیرد، چه در اين کسوت چه در آن جامه، فرقي نمي‌کند. ما کم نداريم کساني که در برابر انبيا متنبّيانه آمدند دين جعل کردند چه در اين جامه چه در آن جامه. مشکل خود ما هم هست. پس مي‌شود ما چيزي را مثل دو دو تا چهارتا، بين الرشد بدانيم و عمل نکنيم، مي‌شود. اين خطر براي همه ما هست. يعني تا نفهميم که هستيم مشکل ما حل نمي‌شود و تا نفهميم اخلاق مثل رسائل مکاسب نيست مشکل ما حل نمي‌شود. مشکل جدّي خود ماست فرمود اين جهاد اکبر است. ما تمام اين جنگ‌هايي که داخلي هست اينها را جهاد کوچک گفته، گفت شما از جهاد کوچک آمديد جهاد اکبر در پيش است. يک قدري که جلوتر برويم و بفهميم همه عرفا گفتند اين آدمِ خوب شدن جهاد اوسط است جنگ بين عقل و جهل جهاد اوسط است جهاد اکبر جنگ بين عقل و عشق است. اين را مي‌گويند جهاد اوسط وگرنه ابن عربي و امثال عربي مي‌گويند اين کسي که بيايد آدم خوب بشود برود بهشت، عادل بشود، اين جهاد اوسط است آنکه بشود حسين بن علي جهاد اکبر است. آنکه در عقل و عشق، عشق را بر عقل مسلّط کند، در قلب و عقل، قلب را مسلّط کند، تمام بگويد اين حجت شرعي بله بر من که واجب نيست، بله بر من واجب نيست اما راه بهتر هم هست. راه بالاتر هم هست او را مي‌گويند جهاد اکبر آنها که دست به قلم هستند آدم خوب شدن را جهاد اکبر نمي‌دانند عادل شدن را جهاد اوسط مي‌دانند عاشق شدن را جهاد اکبر مي‌دانند. حالا ما فاصله نگيريم اين پرانتز بسته که حوزه بايد بداند اخلاق از اين رسائل و مکاسب قوي‌تر و غني‌تر است.
برويم روي دو عنصر کار بکنيم؛ يکي اينکه بزرگان ما مثل زکرياي رازي اخلاق را به عنوان «الطبّ الروحاني» معرفي کردند، اين طبيب است. يکي هم در فضيلت‌هاي جنگ است که جهاد اکبر داريم و جهاد اصغر. ما در مسئله طب بايد طبيبانه حرف بزنيم، در مسئله جهاد بايد عبيرانه و سردارانه سخن بگوييم. در مسئله طب مي‌بينيد اين پرده‌هاي چشم ده‌ها کار را با هم انجام مي‌دهند اما وقتي يک پزشک متخصص بخواهد آب مرواريد را حل کند، مي‌گويد هيچ يعني هيچ ـ به نحو سالبه کليه ـ اين پرده با اين پرده، با اينکه نزديک هم‌اند هيچ ارتباطي با هم ندارند من بايد اين را معالجه کنم. وقتي يکي از رگ‌هاي مويي بسته است او متخصص قلب که مي‌خواهد دست به چاقو ببرد، مي‌گويد اين دو تا رگ هيچ ارتباطي با هم ندارند با اينکه صدها کار را باهم انجام مي‌دهند. وقتي طبيب، طبيب است که آن رگ‌هاي مويي را از هم جدا بکند بگويد اين رگ مويي بسته است چرا من کاري به او ندارم. حداقل سواد ما در اخلاق اين است که بين قوايمان فرق بگذاريم که ما چند تا قوه داريم در درون ما؟ چند تا مسئول داريم ما؟ تا اين بشود طب. «الطب الروحاني» اينکه در سوره «حشر» و امثال «حشر» فرمود خيلي‌ها خدا را نشناختند در اثر اينکه خدا را نشناختند ﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُم‏﴾[11] همين است. پس ما يک بحثي درباره طب داريم که اخلاق طبّ است يک بحث درباره جهاد. اگر هر دو رسيديم امشب مطرح مي‌شود وگرنه دومي را در جلسه ديگر.
در جريان طبّ، ما بايد بفهميم که مسئول انديشه ما چه کساني هستند؟ مسئول انگيزه ما چه کساني هستند؟ چه جور مي‌شود که انسان يک چيزي را مي‌داند و عمل نمي‌کند؟ اين اختصاصي به هارون فرعون و امثال فرعون هم ندارد. ما يک آقايي داريم اين روي منبر ﴿قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِم‏﴾[12] را گفته تفسير نوشته تفسيرش هم چاپ شده پايين آمده نامحرم را نگاه مي‌کند اين براي چيست؟ ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْت‏﴾[13] را روي منبر گفته خودش هم کتاب نوشته مقاله نوشته چاپ هم شده، اما دستش به رشوه بند است، چرا؟ اين چه مي‌شود؟ ما براي اينکه بفهميم در درون ما چند دستگاه هست و کاملاً از هم جدا هستند با اينکه صدها کار را با هم انجام مي‌دهند طبيبانه بخواهيم حرف بزنيم اگر يک رگ مويي يک جا بسته است ما کاري به رفيقش نداريم مي‌گوييم اين رگ بسته است. از يک مثالي شروع بکنيم تا به ممثّل برسيم. آنچه که در بيرون ماست نمودار ضعيفي است از آنچه که در درون ماست.
ما در بيرون يک مَقسم داريم به اقسام چهارگانه. مقسم اين است که بعضي از شئون ما شئون ادراکي و علمي‌اند بعضي از شئون ما شئون تحريکي و عملي‌اند. اين مقسم است. زير اين مقسم، چهار قسم مندرج است؛ يا هر دو سالم‌اند يا هر دو بيمارند، يا اين يکي سالم است آن يکي بيمار، يا آن يکي سالم است اين يکي بيمار.
فتحصّل ان هاهنا مقسماً واحداً تحتَهُ اقسامٌ اربعة؛ اما اقسام اربعه، اصل مقسم ما چشم و گوش داريم براي فهميدن و ديدن، دست و پا داريم براي دويدن. اين اصل مقسم است. پس بيرون بدن ما، يک سلسله شئوني دارد براي درک، يک سلسله قوايي دارد براي کار. چشم و گوش داريم براي درک، دست و پا داريم براي کار. اين مقسم است. اقسام چهارگانه‌اي که زير اين مقسم‌اند، بعضي‌ها هر دو سالم‌اند بعضي‌ها هر دو مريض‌اند بعضي‌ها نيروهاي ادراکي‌شان قوي است تحريکي‌شان ضعيف است بعضي بعکس.
آنکه هر دو سالم است چشم و گوشش سالم دست و پايش سالم، مار و عقرب را مي‌بيند و فرار مي‌کند.
قسم دوم؛ نيروي ادراکي‌شان سالم است، نيروي تحريکي‌شان ضعيف است، ويلچري‌اند، اين مار و عقرب را مي‌بيند و مسموم مي‌شود. شما مدام بگو مگر نديدي؟ مدام ذرّه‌بين بدهد مدام ديدگاه بده، مدام تلسکوپ بده، مدام ميکروسکوپ بده، مدام عينک بده، او مشکل ديد ندارد. مگر چشم فرار مي‌کند؟ مگر گوش فرار مي‌کند؟ دست و پا فرار مي‌کند که فلج است. شما مدام برای او آيه بخوان، او خودش آيه خوانده ترجمه شده چاپ هم شده، مدام آيه بخوان مدام روايت بخوان، او مشکل علم ندارد.
قسم سوم کساني هستند که نيروي تحريکي‌شان سالم است ادراکي‌شان ضعيف است مثل کسي که کور است و ناشنواست اعمي است عصايي است اما دست و پايش قوي است شما به او اعتراض بکني که چرا ندويدي!؟ مي‌گويد من نديدم تا بدوم. مار و عقرب آمده زده. اين چون مشکل علمي دارد چوب مي‌خورد. دست و پايش سالم است.
قسم چهارم فاقد طهورين است؛ يک کسي که نه چشم و گوش دارد نه دست و پا، او يقيناً نيش مي‌خورد. تا اینجا مثال بود.
حالا برسيم به ممثّل؛ در ممثّل، عقل نظري از عقل عملي کاملا جداست. عقل نظری فقط مسئول انديشه است او دستگاه جدايي دارد که حالا مي‌رسيم به آن جنگ داخلي. عقل عملی که فرمود «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان‏»[14]، اين مسئول کار است. مي‌گويد برنامه بده، من عمل بکنم.
بنابراين علم لازم است ولي کافي نيست. جهل مانع است ولي تنها مانع او نيست. ما در مسئله مانع يک جهل علمي داريم، يک جهالت علمي. هر دو را قرآن گفته از هم جدا کرده، آنکه جاهل است که مشکل علمي دارد نمي‌داند. اما ﴿يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة﴾[15] اين بيان نوراني که درباره اربعين سيدالشهداء است «بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَة»[16] او خون داد برای اینکه امت را عالم و عاقل کند. انديشه خوب، انگيزه خوب؛ يعني هر دو را سالم کند. چشم و گوش بينا و فهيم، دست و پا بدو. حسين آمده براي هر دو کار. تنها براي علم نيامده است. ما عقل نظري داريم که فقط براي فهم است. عقل علمي داريم که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان‏». اينجا جاي جهاد است. پس ما تا ندانيم عقل نظر کارش چيست و عقل عمل کارش چيست، اين مرض، مرض علمي است يا مرض عملي، مشکل جهل است يا مشکل جهالت است، طبيب نخواهيم بود اخلاق نخواهيم داشت اين مي‌شود روضه‌خواني، اين مي‌شود موعظه، اين که علم نيست آنکه موضوع دارد بايد موضوع مشخص بشود. اخلاق موضوعش نفس است، نفس که به اين آساني با بناي عقلا حل نمي‌شود. ما خيال مي‌کنيم اخلاق يعني موعظه! باتقوا باش، اينکه اخلاق نيست، اينکه نصيحت است، اينکه موعظه است، اينکه روضه‌خواني است اينکه اخلاق نيست. تا کسي نفس نشناسد شئون نفس را نشناسد دست به قلم بکند اخلاق يعني چه؟ چه چيزي را مي‌خواهد اصلاح بکند؟ مي‌خواهد موعظه بکند بله موعظه درست است. باتقوا باش، آدم خوب باشد، بهشت هست، جهنم است، داري به چه کسي مي‌گويي؟ مثل کساني که دستور بهداشت مي‌دهند باید بگویند چه جور دندان را مسواک بکند؟ بيماري چيست؟ کبد چيست؟ پرخوري چيست؟ اضافه وزن چيست؟ مواظب باشيد مريض نشويد، سرما نخوريد، اين بله موعظه است ولی طب نشد. آنجا که جان کَندن يعني جان کَندن علمي دارد آنجا طب است اينجا نصيحت است موعظه است.
حالا برويم درون ما؛ در درون ما سه دستگاه جنگ دائمي است. يکي وهم و خيال با عقل نظري مرتّب درگيرند تمام اين مغالطات سيزده‌گانه و امثال سيزده‌گانه که پيدا مي‌شود مگر اين خيال رها مي‌کند؟ مگر اين وهم رها مي‌کند؟ فوراً جابجا مي‌کند موضوع را بجاي موضوع ديگر، محمول را بجاي محمول ديگر. اين بيچاره تا مي‌رود در کتابخانه‌اش يک مطلب علمي را بفهمد مي‌بيند موضوعات عوض شده محمولات عوض شده. سيزده قسم از مغالطات همواره حمله کرده اين سرانجام گرفتار «غالطه نفسه» در مي‌آيد مغاطله در مي‌آيد. اين قدر بايد فهيم و خردمند و ورزيده باشد وهم را مهار کند، خيال را مهار کند، بگويد تکان نخور، من فلان موضوع جزئي را مي‌خوهم برو آن را بيار، بگويد چشم! فلان معناي موضوعي را مي‌خواهم برو آن را بيار، بگويد چشم! چون مگر بدون وهم و خيال مگر عقل مي‌تواند استدلال کند؟ تا جزئيات نداشته باشد صغري نباشد اصغر جزئي نباشد مگر مي‌شود استدلال بکند؟ اين بايد بجنگد وهم از بهترين نعمت‌هاي الهي است بايد عادل باشد خيال از بهترين هنرهاي زيبا مال همين است. از بهترين نعمت‌هاي الهي است اگر در جهاد درون عقل انديشمند عقل نظر عقل حوزه و دانشگاه اينها را مهار کرده، هر جزئي که خواستند مي‌گويد چشم. فلان پرونده را بيار، مي‌گويد چشم. خيال از بهترين نعمت‌هاست. وهم از بهترين است معناي جزئي را مي‌خواهم، چشم. خود عقل که جزئيات را درک نمي‌کند. صورت جزئي را مي‌خواهم، بگويد چشم. اما اينها جابجا بکنند مي‌شود مغالطه. اين بايد بجنگد اينها را تربيت بکند تا معناي جزئي را خواستند وهم بگويد چشم. صورت جزئي را خواستند خيال بگويد چشم، آن وقت عقل نظر مي‌شود حکيم. اين تازه يک گوشه‌اي از قسمت نيمي از انسانيت است.
در اين بخش، ما يک قضيه داريم و يک تصديق داريم و يک ايمان. چون منطق در حوزه‌ها نيست رخت بربسته است، خدا غريق رحمت کند مرحوم حاج شيخ عبدالکريم (رضوان الله عليه) او به زحمت افتاده که ما در قضيه تصديق مي‌خواهيم جزم مي‌خواهيم اين قضيه که مي‌گوييم «الف، باء است» دروغگو چه قضيه‌اي دارد؟ به زحمت افتاد بنده خدا. ما قضيه کاذب داريم يا نه؟ آنجا که علم کذب داريم، داريم يا نه؟ وقتي علم کذب داريم، چگونه تصديق مي‌کنيم؟ اين جزم کجاست؟ اين صد در صد خبر مي‌دهد. قضيه خطابه که نيست در قضيه جزم هست يا نه؟ آدم دروغگو چه جور جزم پيدا مي‌کند؟ چون منطق در حوزه‌ها نيست، خيال مي‌کنند با بناي عقلا منطق مي‌فهمند، اينها بين قضيه و تصديق فرق نگذاشتند. اصلاً قياسات شعري که از اقسام پنج‌گانه صناعات خمس است براي همين گذاشتند که ما يک قضيه داريم که هيچ يعني هيچ! هيچ ارتباطي با تصديق ندارد يک موضوع دارد يک محمول دارد به اديب بدهي مي‌گويد اين مبتداست اين خبر اينکه جزم نيست. در صناعت شعر که از صناعات پنج‌گانه است آنجا قضيه است تصديق نيست. اصلاً منطق را براي همين گذاشتند منتها اين الجوهر النضيد را گذاشتند آنجا غالباً همين بحث‌هاي معرّف قول شارح را مي‌خوانند آن قسمت‌هاي علمي و برهاني‌اش را بگذاريم کنار وگرنه الصناعات پنج تاست برهان هست شعر هست جدل هست خطابه هست مغالطه است در صناعت شعر فرق بين قضيه و تصديق گذاشتند در قضاياي کاذبه قضيه هست و تصديق نيست در قضاياي اين سبّ و لعني که مي‌کنيم فحش‌هايي که مي‌دهند، اينها همه‌شان قضيه هست و تصديق در آن نيست. فرق بين قضيه و تصديق؛ يک تصور داریم که روشن است يک قضيه داريم که در آن تصديق نيست، يک ايمان داريم که بالاتر از تصديق است. در تصديق يعني براي من ثابت شد اين محمول براي اين موضوع است اين موضوع اين محمول را دارد تصديق مي‌باشد اين شده عقد که «تسمّي القضية عقداً» در منطق مي‌گويند اين است. از اين به بعد کار عقل نظري تمام شد حالا اين شد يا فيلسوف يا حکيم هر چه مي‌خواهد باشد. از آن به بعد نوبت به عقل عملي مي‌رسد عقل عملي بايد عقيده پيدا کند نه عقد. عقد مال عقل نظري است که مي‌گويد اين محمول مال اين موضوع است اين مي‌شود رياضيدان اين مي‌شود فيزيکدان اين مي‌شود شيمي‌دان. فلان شخص پيغمبر است، عصا معجزه است، اين مي‌شود عقل نظري و تصديق. از آن به بعد دست توانمند عقل عملي بايد اين عصاره عقل نظري را به جان خود گره بزند بشود ايمان. اينجا دست که شُل باشد گره نمي‌زند؛ لذا با اينکه صد در صد مي‌داند اين معجزه است بايد گره بزند گره نزد، براي اينکه اين فلج است.
پس در جبهه اول یعنی جبهه عقل نظر، وهم است و عقل هر دو زير مجموعه عقل نظري‌اند ابزار کار او هستند. اگر او را معزول کردند خود شخص مي‌شود وهّام و متوهّم و اگر خيال پيروز شد، به تعبير قرآن کريم مي‌شود مختال. اين تخيل که باب تفعّل است استعمال نشده در قرآن؛ اما اختيال که باب افتعال است مختال مختال که مي‌گوييم همين است مختال يعني کسي که خيال زده است حاکم بر او خيال است. ﴿لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُور﴾[17] مختال يعني خيال زده. اکثري مردم با خيال کار مي‌کنند. هر چه خيال فتوا داد، او عمل مي‌کند. عقل را معزول کردند در گوشه‌اي نشسته است، بيچاره است، بسته است. اين مي‌شود مختال.
پس در عقل انديشمند، ما يک مزاحم داريم به نام وهم، اگر تربيت نشود يک مزاحم داريم به نام خيال اگر تربيت نشود، هر دو مزاحم‌اند اگر تربيت نشوند، اگر تربيت بشوند فرمانبرداران خوبي هستند تحت عقل نظري هستند اين شخص مي‌شود حکيم. عالمانه حرف مي‌زند مي‌شود حکيم. اما کاري به اخلاق ندارد، هيچ يعني هيچ! کاري به اخلاق ندارد. علم لازم است، ولي کافي نيست؛ جهل مانع است، ولي تنها مانع نيست. برويم به سراغ بخش دوم، بعد برويم به سراغ بخش سوم که جنگ بين‌المللي است.
در جنگ عقل عملي که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان» شهوت از يک سو و غضب از يک سو است شهوت هم زير مجموعه فراواني دارد غضب هم زير مجموعه فراواني دارد. اينها با هم مي‌جنگند و اگر آن عقل عملي توانست اينها را مهار بکند پيروز در ميدان اکبر است کبير است و اگر نه، اين شخص مشتهي است اين شخص غضبان است. خدا غريق رحمت روح مطهّر امام سجاد را با آن انوار ملکوتي که دارند به حشر ببرد در همين اولين دعاي صحيفه سجاديه وقتي انسان را معرفي مي‌کند مي‌گويند، انسان «حي حميد» اگر شاکر نباشد حيوان است. در همين اولين دعاي صحيفه سجاديه اين است که اگر نبود رهبران الهي و نبود راهنماي‌هاي تو که ما نعمت را چه جور استفاده بکنيم و چه جور صرف بکنيم «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدِّ الْبَهِيمِيَّة»[18] صريح همين دعاي اول صحيفه سجاديه است آن وقت «الانسان من هو»؟ و «ما هو»؟ طبق تعبير امام سجاد؟ «حي حميد»، نه «حيوان ناطق». اين به عقل عملي برمي‌گردد. شهوت نعمت خوبي است، انسان که مثل فرشته‌ها قائم به شخص نيست که غذا نخواهد خواب نداشته باشد گرايش‌هاي جنسي نداشته باشد گرايش‌هاي غذايي نداشته باشد، شهوت مي‌خواهد، چون قائم به شخص نيست مي‌ميرد اگر اين را نداشته باشد مي‌ميرد و در دار تزاحم به سر مي‌برد و مريض مي‌شود اين از بهترين نعمت‌هاي الهي است قوه غضب. قوه غضب است که آدم را حفظ مي‌کند؛ هم از دشمن خارج حفظ مي‌کند هم از دشمن داخل حفظ مي‌کند. اينجا که مريض شد آدم تحمل نمي‌کند دادش بلند است به سراغ طبيب مي‌رود، براي چيست؟ چه کسي مي‌گويد که برو؟ قوه غضبيه مي‌گويد برو اين خطر را دفع کن، فشار مي‌آورد. همان طوري که گرسنه مي‌شود آدم، مي‌گويد برو به طرف سفره، همان طوري که درد دارد مي‌گويد برو به مطب. اين را اين دستگاه مي‌گويد اين سر تا پا نعمت است منتها اگر بيراهه رفته مي‌شود دشمن. اين بايد تعديل بشود قوه غضب، شهوت بايد قوه غضب باشد غالباً اينها هر کدامشان آن عقل عملي را سرجايش مي‌نشانند مي‌شود حاکم معزول. اين مي‌شود ﴿وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾[19] اين تدسيس کردن دسيسه کردن اين يک نوعي خدعه و فريب است. دسيسه اصلش همين است که ﴿أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّراب‏﴾[20] همان جرياني که انسان خاک‌ها را کنار ببرد يک چيزي را درون خاک بگذارد، بعد رويش خاک بگذارد که محو شود که ﴿أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّراب‏﴾ همين است. اين دسّ که ثلاثي مجرّد است اگر خيلي بخواهد اغراق بشود باب تفعيل مي‌رود مي‌شود دسّس سه تا «سين» دارد آن سين سوم تبديل به «ياء» مي‌شود يا تبديل به «الف» مي‌شود، مي‌شود ﴿دَسَّاها﴾ اصلش دسّس است. اين همان «يدسّ» بود که شده دسّس. خيلي تدسيس مي‌کند خيلي دسيسه مي‌کند اين عقل بيچاره را حکم معزول دفن مي‌کند خودش پرچم دست مي‌گيرد مي‌شود شهوت، هر چه دلم مي‌خواهد يا حرف فرويد در مي‌آيد يا حرف او در مي‌آيد يا حرف فلان در مي‌آيد. يا اين غضب پرچم را به دست مي‌گيرد مي‌شود لنين مي‌شود استالين فرقي نمي‌کند او دفن شده است ﴿وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾ يک روز او بيدار مي‌شود مذمت مي‌کند اما کار گذشته است. او را زنده به گور کرده است. روي قبر او آمده پرچم گذاشته حالا يا شهوت پرچم گذاشته شده فرويد، يا غضب پرچم گذاشته شده لنين و استالين که جنگ جهاني را راه انداخته يا ترامپ فعلي شده است. اين جهاد است اين جهاد تازه مربوط به بخش غربي است آن بخش شرقي بود اين بخش غربي.
واي به روزي که جنگ جهاني و بين‌المللي بشود؛ وهم و خيال از يک سو با عقل نظر درگير هستند، شهوت و غضب از سوي ديگر با عقل عمل درگير هستند، يک غوغايي در درون اين شخص است که هر شب باید با قرص بخوابد. اين به هيچ وجه جور در نمي‌آيد اين غوغايي است در درون او. هم جنگ بين‌المللي هست هم جنگ داخلي شرقي است هم جنگ داخلي غربي هست يک حيواني است.
اگر گفتند اخلاق، اخلاق يک مؤلفه‌اي است از طب و جهاد. هم فرمانداران و اميران و امراي ما بايد کاملاً مرزداري کنند، هم اطبّاي ما بايد کاملاً درمان بشوند؛ لذا فرمود من شفا فرستادم من طبيب هستم طبيب تا قوا را نداند آن‌گاه اين يکي يا به زور مسلط مي‌شود يا به زر مسلط مي‌شود يا به نيرنگ مسلط مي‌شود جهاد فرق مي‌کند «انما الحرب خدعة» آن عوامي‌اش در جنگ داخلي بيرون است که فريب دادن است آن علمي‌اش در جنگ داخلي است که نفس است فريب است «الحرب خدعة». اين قدر ماهرانه اين خيال شبهه اندازي مي‌کند تا عقل نظر را در مغالطه بکشاند. آن قدر شهوت و غضب مغالطه شبهه اندازي مي‌کند نيرنگ اندازي مي‌کند اين در اين جنگ «الحرب خدعة» فريب مي‌دهد تا عقل عملي بيچاره را به خواب بياورد. چون اين کار، کار علمي بود خدا غريق رحمت کند سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي را مدت‌ها فکر مي‌کرد که فرق بين اراده و فکر چيست؟ يک وقتي به اين نتيجه رسيد که اراده همان علم به بايد است بعد معلوم شد که اراده چيزي ديگر است و فکر چيزي ديگر است بين اراده و علم بين آسمان و زمين فاصله است. اگر بخواهيد عالمانه سخن بگوييد هيچ يعني هيچ! هيچ ارتباطي بين اينها نيست بعد بياييد جمع بندي مي‌کنيم شما يک وقتي آب داريد يک وقتي آهن، هيچ ارتباطي بين آب و آهن نيست ولي بخواهيد ساختمان بسازيد بايد بفهميد که آب چيست و آهن چيست و آنها را کجا به کار ببريم. بخواهيد اخلاق را تنظيم بکنيد بايد بدانيد جاي آب کجاست جاي آهن کجاست براي اينکه ساختمان بدون آب و آهن نمي‌شود اما هيچ يعني هيچ آنجايي که جاي هيچ است بايد قاطعانه بگوييد که هيچ ارتباطي بين آهن و آب نيست آهن چيزي ديگر است آب چيزي ديگر است ولي بخواهيد ساختمان بسازيد آهن و آب مي‌خواهيد. هيچ ارتباطي بين علم و عمل نيست شما مدام آيه بخوان مدام روايت بخوان اينکه معتاد است شما حرف‌هاي پزشکي داريد به او مي‌زني؟ وقت خودت را گرفتي. اين که مشکل علمي ندارد، اين در متن علم است. او اراده‌اش ضعيف است نه علمش. شما بگوييد اين عاقبت، بله عاقبتش خطر دارد، قصه است خنده دارد. شما به معتاد داريد سفارش مي‌کنيد، چه چيزي سفارش مي‌کنيد؟ که اين برايت ضرر دارد؟ عاقبت بدي دارد؟ اينکه بي‌عاقبت شد و همه چيز را رها کرده است، اين در متن بي‌عاقبتي است. مشکل معتادها چيست؟ يعني نمي‌دانند که اعتياد ضرر دارد؟ آوارگي دارد؟ نصيحت مي‌کنيد؟ نصيحت خدا اين از لطايف حرف‌هاي ابن عربي اين است مي‌گويد نصيحت موعظه نيست آن خياط را مي‌گويند ناصح. اين سوزن را مي‌گويند منصحه، خياط را مي‌گويند ناصح، لباسي که دوخته مي‌شود نصيحت است تو عرضه داشته باش اين برهنه‌ها را لباس بپوشان، حرف مي‌زني، مگر با حرف کسي، شما خيال مي‌کنيد که حرف زدن نصيحت است! آن خياط را مي‌گويند ناصح، تو که نه سوزن داري، نه پارچه داري، نه بلد هستي خياطي کني، چه نصيحتي؟ اين حرف ابن عربي است در فتوحات که ناصح به خياط مي‌گويند. شما مي‌خواهي برهنه‌ها را بپوشاني؟ آقا بپوشان سرما مي‌خوري! کجا حرف مي‌زني؟
بنابراين آن جنگ بين‌الملي آن جوري است که يک کسي در آشفته بازار زندگي کند هم در بخش انديشه مشکل جدّي داشته باشد هم در بخش انگيزه مشکل جدّي داشته باشد. قرآن کريم مسئله ﴿يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُم‏﴾[21] اوائل سوره مبارکه بقره فرمود: اينها خود، خودشان را فریب می‌دهند در درونمان مشکل داريم و علم ما يک مسئولي دارد عمل ما مسئولي دارد اخلاق براي آن است که انسان بخش اراده و تصميم و نيت و اينها را چيز بکند وگرنه آدم علمش يک گوشه است که لازم است ولي کافي نيست. يک دوره علم النفس مي‌خواهد که مشخص بشود ما قوايمان چند تاست مسئولمان چند تاست آن وقت اصلاح هر کدام را هم مشخص بشود آن وقت هر مقاله‌اي بايد اصلاح  یک کنشی باشد وگرنه سر هم کردن همين است.

پرسش آيت الله احمدی: بالاخره حاج آقا آنجایی هم که اراده ضعیف است به خاطر این است که اون طرف مقابلش قوی است یعنی اون اهواء که حالا ما اسمش را شهوت می‌گذاریم وقتی سوقش می‌دهند در برابر اون یکی دیگر ضعیف می‌شود گرایشش بیشتر به این سمت است اراده در واقع بی‌جهت ضعیف نمی‌شود.

پاسخ حضرت استاد جوادی آملی: نخير، تمرينات عبادي براي همين است، تمرينات عبادي براي مدام نيت بکن مدام اراده بکن مدام خضوع کن اخلاص داشته باشد تمرينات عبادي براي همين است که اراده را قوی کند.

پرسش دکتر شیروانی: مبادی اراده را که تصور و تصدیق به فایده، بعد برانگیخته شدن میل و بعد اشتدادش به اراده منتهی می‌شود طبق فرمایش حضرتعالی آیا باید در آن تجدید نظری شود یا نه به همون ساختار می‌شود ایفای نقش کند؟

پاسخ حضرت استاد جوادی آملی: غرض اين است که تصور و تصديق مقدمه مع الواسطه‌اند اينها در رديف اراده نيستند تصور و تصديق براي اينکه علم درست بشود علم مقدمه عمل است يعني بدون علم که نمي‌شود. چون علم تصور و تصديق و اينها مي‌خواهد، اينها مبادي پيدايش علم هستند، چون علم لازم هست ولي کافي نيست. علم اگر بايد حاصل بشود تصور مي‌خواهد تصديق مي‌خواهد علم در تصور و تصديق در کانال اراده و اينها نيست اصلاً اراده کار است.

پرسش دکتر آذربایجانی: «النفس فی وحدتها کل القوا»؛ این وحدتی که ما هم احساس می‌کنیم حالا استاد مطهری این عقل نظری و عقل عملی را می‌گویند عقلی که یکی هست ولی به لحاظ متعلق که اینها متفاوتند.

پاسخ حضرت استاد جوادی آملی: خير، عرض کنم که خيلي از اساتيد ما مثل مرحوم آقا شيخ محمد تقي آملي و اينها، خيال مي‌کردند که حکمت نظري را عقل نظري ادراک مي‌کند حکمت عملي را يعني اخلاق را عقل، هر دو عقل نظر، آنجا که کار درک است کار عقل نظري است آنجا که کار است کار عقل عملي است حکمت‌ترين راه عقل نظري درک مي‌کند؛ يعني فقه و اصول و فلسفه و اخلاق را عقل نظري مي‌نويسد اما کتاب حکمت را، که عدل چيست لوازم عدل چيست اينها را عقل نظري مي‌نويسد اما آنکه تصميم بايد بگيرد اراده بکند عقل عملي است.

پرسش دکتر آذربایجانی: آن احساس یگانه و هویت واحدی که ما می‌کنیم چیست؟

پاسخ حضرت استاد جوادی آملی: اين وحدت در کثرت است وحدت عددي که نيست. «واحدٌ لا بالعدد».

پرسش دکتر محمدرضایی: تفاوت اخلاق دینی با اخلاق غیر دینی چیست؟

پاسخ حضرت استاد جوادی آملی: ما اخلاق غير ديني نداريم «إنّما بعثت لأتمّم مكارم الأخلاق‏»[22] انسان با خُلقي ايجاد کند در درون که رأس در همين کتاب‌هاي مرحوم حکيم سبزواري و اينها مي‌گويند «رأس الاخلاق التُقي» اينکه دیگر اخلاق نيست.

خيلي تشکر مي‌کنيم استفاده کرديم.

إن‌شاءالله موفق باشيد.


[1]. سوره یوسف، آیه 83.
[2]. سوره قیامت، آیه 14 و 15.
[3]. سوره نمل، آیه 14.
[4] . سوره بقره، آیه 9
[5] . سوره آل عمران، آیه 54
[6] . نهج البلاغه، خطبه 108
[7] . سوره نمل، آیه 14
[8] . سوره اسراء، آیه 102
[9] . الکافی، ج 1، ص 30
[10] . الکافی، ج 1، ص 32
[11] . سوره حشر، آیه 19
[12] . سوره نور، آیه 30
[13] . سوره مائده، آیه 42
[14] . الکافی، ج 1، ص 11
[15] . سوره نساء، آیه 17
[16] . مصباح المتهجد، ج 2، ص 788
[17] . سوره لقمان، آیه 18
[18] . صحیفه سجادیه، دعای اول
[19] . سوره شمس، آیه 10
[20] . سوره نحل، آیه 59
[21] . سوره بقره، آیه 9
[22] . نهج الفصاحه، ص 345